تبليغاتX
تنهاترین

تنهاترین

تنهاترین

سلام به بچه های گل خوبین؟

ببخشید یه چند روزی به کسی سر نزدم ولی همیشه نظرات زیباتون رو چک میکردم"

منم یه مدته سرم شلوغه مخصوصا الان که بازی ها شروع شده نمیدونم در جریان بازی های محلات هستید یا نه اما بازی ها شروع میشه این هفته"کسی شرکت نکرده؟؟ خدا کنه مثل دفعات قبل پیروز بشیم و حکم سوم قهرمانی رو " روی دیوار اتاقم ببنم" و امیدوارم منم بهترین بازی خودمو تو این مسابقات به یاری خدا انجام بدم" تو یه جایی خوندم که ادم برای رسیدن به موقیت نباید خودشو اسیر محدودیتهای گذشته کنه چون باعث میشه هم از اینده دست بکشی هم از حالت پس واقعا منم میتونم یه دانشجوی خوب بشم "با اینکه نمرات خوبی یا به قول معروف بچه درس خون نبودیم اما این دلیل نمیشه اینده مو یا حالمو کنار بزارم"شاید بتونم تو دانشگاه بهترین بشم با اینکه میدونم نمرات بد اوردن تو دوران تحصیلم تقصیر خودم شده چون تلاش نکردم" یه مدت بود این شروع درس تو دانشگاه ترس تو دلم راه انداخته بود که دیدم انگار این طبیعی هست و هر کی هم که میره دانشگاه از اول به قول معروف خر خون نبوده" بگذریم " تو این کتاب چند تا نکته که از همه برام جالب تر بود خط کشیدم که دوست دارم شما هم بخونیدش جملات جالبی هست که ادم رو به فکر میندازه این موارد زیر مواردی بود که برای من خیلی جالب و قابل تفکر بود:

 

 

 انسان باید سرنوشتش را انتخاب کند نه آن را بپذیرد

 

 

 

یک کودک همیشه میتواند سه چیز را به یک بزرگسال بیاموزاند: بی هیچ دلیلی شاد بودن" همیشه با چیزی سرگرم بودن و اینکه چگونه خواسته هایش را با تمام نیرو مطالبه کند

 

 

 

چه چیز گذرا است؟

تقدیر

و چه چیز جاودان است؟

درس هایی که تقدیر به ما می اموزد

 

 

 

هر رنجی سرانجام  پایان می یابد. افتخارات و بلایا ی جهان نیز چنین هستند

 

 

 

دشوارترین انتخاب این است که کسی بخواهد راهش را تعیین کند"کسی که قادر به انتخاب نباشد از نظر خداوند مرده است "حتی اگر در خیابان نفس بکشد و راه برود" اغوش ابدیت برای پذیرش همه ارواح باز است و هر کس با اعمال خود به سوی خالق می رود"همه چیز دارای علت است"

 

 

 

هیچکس قار نیست از خواسته هایش چشم پوشی کند.حتی اگر مواقعی پیش بیاید که فکر کند دنیا و دیگران قدرتمند ترند. راز کار این است: تسلیم نشدن

 

 

 

امیدوارم از این نوشته های کوتاه اما آموزنده خوشتون بیاد

" طبق قراری که بچه ها داشتیم برای شادی روح آیدین نیکخواه بهرامی به یاد ۷ دی ۸۶ "هفتم هر ماه به ۷ دی ختم اقران میگیریم و داریم به 7 مرداد نزدیک میشیم دور پنجم ختم قرآن این عزیز رو برگذاز میکنیم علاقه مندان به شرکت در این ختم قرآن کافیست در نظرات فقط اسمشون رو بنویسند و اگر امکانشو هست برای اسمشون یک لیبل قرار دهند که با اسمهای دیگه اشتباه نشند و متوجه نشن که چه جز ای رو باید بخونن" بازم از همکاریتون کمال تشکر رو دارم" خیلی ممنونم که همیشه بهم سر میزنید واقعا شرمنده میکنید با این همه نظراتتون

با امید موفقیت همه شما

یا حق

 اینم یه سری عکس از مامان فرزانه خودم در امریکا( خانم ابراهیمی فخار)که شیرین جون زحمتشو کشیده" مامان به خودش رسیدهافتخار میکنم همچین مادری در کنارمه اینم یه بوس واسه ی مامانی خودممم

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 19:13 توسط زهرا |

سلام

خسرو شکیبایی، بازیگر سرشناس سینما، تئاتر و تلویزیون ایران، صبح امروز جمعه 28 تیرماه به علت ایست قلبی دار فانی را وداع گفت. 
شکیبایی صبح امروز در سن 64 سالگی به علت ایست قلبی در بیمارستان پارسیان تهران درگذشت. وی از مدتی پیش به دلیل ابتلا به بیماری مزمن دیابت در وضعیت جسمی مساعدی به سر نمی‌برد. انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران در دومین جشن خود از مرحوم شکیبایی به عنوان یکی از بازیگران برتر 30 سال اخیر تجلیل کرد. 
سینمای ما ضایعه فقدان خسرو شکیبایی را به بازماندگان آن مرحوم، بازیگران و هنرمندان سینما، تئاتر و تلویزیون ایران و تمام دوستداران هنر وی تسلیت می‌گوید.
زمان مراسم تشييع پيكر شكيبايي یک شنبه ۹ صبح از تالار وحدت تهران به سمت بهشت زهرا قطعه هنرمندان است

روحش شاد

 

 

+ نوشته شده در شنبه 29 تیر1387ساعت 1:40 توسط زهرا |

سلام به تمام دوستان خوبین؟؟؟ امروز پیش ایدین بودم سلام همتونم بهش رسوندم وای که چقدر گرم شده  ّهوااین روزا ادم میپزه " دلم میخواست یه اب خنگ روی سنگ قبرش بریزم اما اصلا هواسم به بطری اب تو کیفم نبود امروز بعد تمرین رفتم به جای مرضیه جون و پرشه جون که قبلا سفارش کرده بودن فاتحه خودنم سلام همرو هم بهش رسوندم

راستشو بخوای وقتی میرم پیشش دوست دارم بشینم کنارش و فقط باهاش حرف بزنم حتی بعضی وقتا بادم میره خودم براش فاتحه بخونم" با مامان فرزانه ( خانم ابرهیمی فخار) هم اس ام اس زدم اما پیام فرستاده شد نرفت نمیدونم  خطشون چشه" اما مطمئن بودم بودم بعد ۳شنبه پیش دیگه نرفتن

بگذریم قرار نبود امروز بیام از این حرفا بزنم اما نمی دونم چرا به ایدین ختم شد

 

امروز اومدم تولد حضرت علی (ع)  و روز پدر رو به تمام پدران دنیا و همچنین به پدران آینده تبریک بگم

امیدوارم هیچ کسی سایه پدر و مادرش از سرش کنار نره

و امیدوارم تمام کسانی که پدرانشون رو از دست دادن روح پدرانشون شاد باشه

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت 23:40 توسط زهرا |

زمین به من آموخت:

ز پیش حادثه باید که پای نکشیم

مگر کمتر از خاکیم؟

نفس کشید زمین"ما چرا نفس نکشیم؟

 

 

 

(فریدون مشیری)

 

 

 

 

 

 

 

 

سلام به تمام دوستای گلم امروز میخوام تولد یکی از دوستای گلم رو بهش تبریک میگم

امیدوارم هزاران سال در کنار خانوادشون سالم و سلامت و موفق زندگی کنه

تولدت مبارک مائده جونم

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 23 تیر1387ساعت 20:35 توسط زهرا |

فردا شب شب اروزهاست(لیله الرغائب) اینو دوست گلم لیلا جون (وبلاگ عاشقانه) گفت بهم

من تو این 20 سال اینو نمیدونستم

امیدوارم در این شب تمام دوستای گلم مثل مسیحا(زهرا باقری) "و خواهر گلش سارا جون"لیلا جون" مائده جون" نفیسه جون" انیس جون" انسیه جون"مائده (پویا تاجیک)جون" یاسی جون"یاسمن جون" نسترن جون"مامان فرزانه(خانم ابراهیمی فخار)جون" محیا جون فرناز جون" فزناز د جون"اقا محمد عزیز"اقا شهریار عزیز" اقا فریدون عزیز"رونی جون"مهدیا جون"یه دیونه جون"علی اقای عزیز"ابجی آیدا جون"شهرزاد جون"بهار جون " پرشه جون"ماندانا جون"دریا جون"اقا رضا و اقا نیما(بچه های دانشگاه" در نت) عزیز"مهری جون"اقا مهدی عزیز" اقا مهدی پرسپولیسی عزیز"مهشاد جون" پگاه جون"فاطمه جون"فاطیما جون"مربی گلم(خانم سارا مرشدی)"الهام ک جون"کیمیا جون"مهسا جون"مرضیه جون"نرگس جون"اقا رضا ی عزیز"طیبه جون" دختر دایی عزیزم شبنم و نسیم عزیز" اقا مانی عزیز(دلک ساده)"مهری جون"دختر آبی جون"اقا کامیار عزیز"اقا حمید رضای عزیز"ترانه جون(که داداش ایدین دار شد از ما بی خبر شد) ترانه_تنهاترین جون"اقا مصطفی عزیز(تازه داماد)"اقا اهورای عزیز"اقا صمد عزیز(نیکخواه بهرامی)"اقا آیدین عزیز"سحر عزیز(دوست محیا جان)آبجی کیمیا جون"کیمیا (کیمیام)جون"الهام (ارام)جون"اقا ماهور عزیز"اقا بد جنس عزیز"زهرا ی عزیز" نکیسا جون ( که خبری ازش نیست چر)"بامداد جون"فرزانه خسروی جون"رعنای عزیز" و تمام دوستانی که اسمشون رو یادم رفت بنویسم ( که به بزرگی خودشون ببخشند) امیدوارم در این شب عزیزم به آرزوهایی که سلاحشون رو خدا میدونه برسن" آرزوی بزرگ من برای همه شما عزیزان سعادت همراه با سلامتی در همه زمینه های درسی " کار " و ورزش باشه" برای ما هم دعا کنید که انشالله این دانشگاه رو با موفقیت بگذرونیم(بدون آویزون شدم به کت استاد"و همچنید برای رفتگانتونم دعا کنید همچنین برای شادی روح آیدین(نیکحواه بهرامی) و سارا ی عزیزم که بعد از اون شنبه شوم دیگه ندیدش که البته مسبب مرگش خودش شد" نمی خوام یاد گذشته بندازم " دوستان قدیمی مثل مائده " بهار" کامیار" ماهور"مسیحا"و...و یه سری از بچه ها که از بچه های قدیم وبلاگ من هستن میدونن کدوم سارا رو میگم هر از گاهی به یادش میوفتم و براش فاتجه میخونم با وجودی که حتی یک بار هم ندیدمش اما.....برای شادی روح این عزیز هم دعا کنید فکر کنم 5 ماهی باشه دیگه بین ما و خانوادش و نامزدش نیست سخته خیلی سخته اما انشالله خدا روحش رو شاد کنه

امیدوارم همتون به هر ارزویی که دارید برسید برای منم دعا کنید

یا حق

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 22:58 توسط زهرا |

سلام بچه ها امروز رفتم پیش  ایدین جای همتون خالی بود محیا و یکی از دوستانش به اسم سحر و دوتا از فامیلهای مامان هم اومده بودن واقعا جای همتون خالی کاش میشد هممون با هم یک روز پیش ایدین بریم" وارد جزئیات نمیشم اول خبر ها رو بدم بعد اتفاقهایی که امروز افتاد

اول اینکه قراره تا چند ماه دیگه تمر ایدین در شرکت پست ثبت بشه 10 نا از نمومه هاشو دادن به خانواده ایدین جان

خبر دو اینکه قراره خبر بده مامان به من در مورد برنامه فرزندان ایران

خبر سوم اینه که لباس ایدین در مزایده قراره به قیمت 10 میلیون به همین اقایی که برنامه ی تمر ایدین رو ردیف کرد  داده بشه که ایشون کاپیتان فوتسال هستن اسشو یادم رفته معذرت

خبر چهارم اینه که قراره به زودی مدرسه بسکتبال ایدین زده بشه " از مامان پرسیدم خونه ایدین چی میشه؟ گفت اگر دولت کمک نکنه شاید خونشو بفروشیم خرج مدرسه بسکتبال کنیم که من به مامان گفتم خیلی حیفه بزارید باشه هر طوری هست" فکر نکنم سمد بزاره چون تنها جایی که ایدین و صمد با هم اروم میشن اونجاست که مامان حرفو تایید کرد

بچه ها یک خبر دیگه هم هست فامیل مامان به صدا سیما زنگ زده و پیشنهاد داده که تو خبرای ورزشی ارم عکس  ایدین رو برای تمام خبرای ورزشی بزنند مامان از همتون خواست زنگ بزنید و این پیشنهاد رو بدید که انشالله به یاری خدا به حرف ما گوش کنند و تایید کنند حرف مارو" جالب اینه مامان به اون اشناشون میگفت زهرا کافیه تو وبش بگه یه ملت زنگ میزنن کافیه فقط زهرا بگه"جالب ترم اینه که مامان فکر میکرده وبلاگ مسیحا مال منه که قرار شد دوباره ادرس بدم "زهرا هارو قاطی کرده بودن

خبر بعدی اینکه مامان عکس سه در چهار ایدین رو بهم داد انقدر خوشحال شدم

بچه ها برای مامان دعا کنید خدایی خیلی روزگار بدی رو داده طی میکنه به قول مامان داره عضله هامم اب میشه " ورزنشون شده 47 و قدشو حدود 170 خورده ای هست خودتون دیگه قضاوت کنید که چی کشیده"برای پدرشونم دعا کنید انشالله سلامتیشون رو به دست بیارن وارد جزئیات نمیشم"

امروز صبح ساعت یک ربع به 8 رسیدم بهشت زهرا منتظر محیا دوستم شدم 8.30 اومد و با هم رفتیم پیش ایدین مامان اونجا بود مثل همیشه گریه کنان و صورتش رو صورت ایدین ما بین گلهای رز"

یکم محیا قران خوند چند دقیقه بعد 2 تا از اشناهای مامان هم اومدن و بعد سحر (دوست محیا که منم میشناسمش) اومد و جمع ما 6 نفری شد" بعد مامان رفت نماز بخونه و شروع کردیم به تمیز کردن سنگ ایدین" من عکسو سریع برداشتم که خیس نشه(تنها کار مثبت) خدایی خیلی هم تمیز شد لازم به ذکرده خواستین برید پیش ایدین یک دستمال با مقداری تاید بردارید خدایی سنگ رو خیلی خوب تمیز میکنه

بگذریم

بعد ایدا زنگ زد و گوشیی رو دادم مامان و با مامان حرف زد نمیدونم چی شد که مامان گریش گرفتو تنونست حرف بزنه به حر حال منم نپرسیدم

بعد رونی اس ام اس زد و رونی جون گفتم بهت که مامان چی گفت در قبال اس ام است

بعد پرشه اس ام اس زد

که به جای پرشه جونم فاتحه خوندم سلام همتونم رسوندم

به جای زهرا جون به جای فاطمه جون(افرادی که گفته بودن فاتحه بخونم) به نیابتشون فاتحه خوندم و سلام همتون رو رسودم" اگر کسی رو از یاد بردم شرمندم حضور ذهن نداشتم

راستش من یه مشکلی داشتم برای ورود به دانشگاه یه مشکلی داشتم که به یاری خدا و دعا های دوستم حل شد و با خودم قرار گذاشتم مشکلم حل شد برم پیش ایدین که خدارو شکر حل شد حتی وقتی مامانم شنید خیلی خوشحال شد" گفتم مامانی امروز به قولم عمل کردم که مشکلم حل بشه بیام پیش ایدین " از بازیم پرسیدمامان گفتم فعلا که مربیم راضی هست گفت باید خوب بازی کنی چون باید بخاطر ایدینم شده خوب بازی کنید"

وقتی مامان ادمو بغل میکنه و بوس میکنه نمیدونید چه حس خوبی به ادم دست میده وقتی با مامان حرف میزنم انگار دارم با صمیمی تریم دوستم حرف میزنم

از همین جا بازم از فرناز جوونمم معذرت میخوام خیلی وایستادیم با مامان بیای نیومدی مجبور شدم برم اخه خیلی دیرم میشد باشگاه داشتم از 6 صبح بیرون بدم یه راست از بهشت زهرا رفتم باشگاه و الان دارم مینویسم خیلی خسته شدم" اگر لابه لاش حرف مزخرفی زدم منو ببخشید از خستگی نمیدونم دارم چی مینویسم

دوستان مامان دوست داشت عکس واضع ازشون بگیرم بزارم تو وب از لا به لای حرفاشون فهمیدم بخاطر همین یه عکس ازشون گرفتم که زیاد واضع نیست (یعنی فیس تو فیس نیست ) به هر حال خیلی دوست داشتم با مامان زیاد باشم تا مترو مصلی باهاشون رفتم و کلی حرف زدیم و انقدر با گوشیشون ور رفتم وقت نشد بلوتوس کنم یه عکسایی داشت از ایدین که وای خیلی ناز بود" بیچاره همش گوشیش دست همون میچرخید

 بهم یکم کیک اراکی داد جاتون خالی گرسنه هم بودم کلی چسبید

یاد محیا افتادیم با هم و کلی خندیدیم حی با مامان میگفتم مامان انگرو بخور کلی میخندیدیم اولین بار بود بعد فوت ایدین لبخندشو میدیدم " یه ماجرای خصوصی این ماجرای انگور

اس ام اسهایی که به ایدین میزدو بهم نشون داد وای کلی خندیدم خیلی باحال بود

خیلی باحاشون حرف زدم که دیگه باید به فکر صمد باشید مطمئن باشید روحیه دار بودن شما باعث میشه روحیه بگیره که گفت راست میگی خیلی به فکرشم اونم داره

عذاب میکشه

در کل امروز روز خوبی بود انقدر مامانو بغل کردم که نگو

سه تامون رو انقدر بغل کردو بوسید که انگار داره دخترای خودشو بوس میکنه

خیلی خوشحال بود از اینکه این همه افراد بهش لطف دارن

جالب این بود مامانی میگفت تو این عکسارو از کجا میاری من که مادرشم ندارم " قرار شد تمام عکسارو براشون سند کنم

مامان گفت به همتون سلام برسونم گفت نمیتونم تک تک ایمیلارو بخونم گفت که به من میل بزنید من همرو جمع میکنم با اسم خودتو بهشون میدم به قول معروف نماینده همتونم (چقدر شما درمونده شدید که من نمایندتون خدا به دادتون برسه)

راستی مسیحا هم زنگ زد من کنار مامان تو مترو بودم که با مامان حرف زدنو ....

اینم شرح افرادی که امروز من در کنار مامان با من و مامان حرف زدن"راستی ایدین هویج زیاد میخورده ها قابل توجه کسایی که از هویج بدشون میاد بگم بخاطر ایدینم بخورید( ها ها ها)

به مقصد که رسیدیم مامان کلی بغلو بوسم کرد و بعد من راه افتادم به طرف سالنم"

خنده دار ترین موضوع اینه که عکس ایدینو تو کیفم در اوردم نشون دوستم دادم گفت وا دوست پسرته؟ چند سالشه؟ گفتم مریم حالت خوبه؟ این ایدینه" کلی مرد از خنده که چقدر شوته"

ولی تصمیم دارم تو تابشتون یه روز جمعه فراخوان بزارم  همه ی بچه های تهران و یا شهرستانها بتونن یه روز جمعه بیان سر مزار ایدین و به مامانم میگم بیاد

در ضمن ادرس لینک محیا جوونم اینه

آیدین اغاز دوباره

دیگه چیزی یادم نمیاد فعلا اگر چیزی لازم شد باز میگم

جزئیات دیدار امروز من بر سر مزار آیدین نیکخواه بهرامی

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 18 تیر1387ساعت 20:30 توسط زهرا |

راستش اين مطلبو خیلی وقته میخوام برارم تو وب اما وقت نمیکردم " این مطلب رو نفیسه جون برام نوشته برای خودم خیلی جالب بود فقط میتونم بگم این متن رو برای کسایی مینویسم که روزی هزار بار به خدا میگن چرا آیدین نیکخواه بهرامی چرا اون؟؟حرفی نمیتونم بزنم فقط متن رو مینویسم و ........این مطلب در مورد یک تنیسور اقاست که در زمان خودش جزو بهترینهای رشته تنیس بوده وحالا بامرگ دست و بنچه نرم میکنه البته نمی دانم تا حالا زنده هست یا نه متاسفانه اسم این اقا یادم نیست دریک مصاحبه که ایشون با یک خبرنگارداشتن.خبرنگاره از این ورزشکار سوال میکنه:ایا از زندگی که داری راضی:
درجواب میگه:در دنیا روزی هزاران کودک به دنیا میان از بین اونها 500هزار نفر به رشته
تنیس علاقهمند می شوند واز این بین 50هزارتاشون ان رو ادامه میدن وبدین ترتیب
500نفربه مسابقات راهمی یابند واز این بین 500نفر یا شاید10نفر به مسابقات جهانی ویا گرامسترای بزرگ راه بیدا میکنن وبعد 4نفربه مرحله نیمه نهایی وبالاخره2
نفر به مرحله نهایی,واز بین این 2 نفر 1نفر قهرمان مشه واون یک نفر من بودم.
اون زمان کهقهرمان شدم هیچ وقت به خدای خودم نگفتم خدایا چرا من؟حالاکه به خاطر تزریق خون الودهبه ویروسِِ ایدز به این بیماری مبتلا شدم چطور میتونم به خدای خودم بگم خدایا چرا من؟چرا من بین این همه ادم تو دنیا. اون مطلب رابه خاطر این نوشتم که زمانیکه ایدین قهرمان شد هیچکس نگفت خدایا چرا ایدین ولی حالا که فوت شده همه به خدا می گن خدایا چرا ایدین .تا وقتی زنده
هستیم نمی دونیم چه عزیزایی کنارمون هستن اون وقت وتتی..........
به هر حال با ید یادمون باشه که در کنار هر شادی یه غمی هست واین دو همسایه
هم هستن واین قانون طبیعت وزندگی وما باید منتظرشون باشیم اینو به مامان بگو واز طرف من روزشو تبریک بگووبگو که غم نخوره چون این شادیها وقصه ها تکرار میشن و ما باید در کنار اونها زندگیمو رو ادامه بدیم.<قربان شما نفیسه>

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 11 تیر1387ساعت 21:16 توسط زهرا |

زهرا بازاری
متولد 16 آبان 1366
دانشجوی تربیت بدنی
عاشق ورزش بسکتبال
این وب در مورد علایق ها و دل نوشته های من است
در صورت تمایل اگر از مطالب وبلاگ در وب یا وبلاگ خود استفاده میکنید خوشحال میشم ذکر منبع یادتون نره" در ضمن اگر تمایل دارید از پستهای این وبلاگ اگاه شوید در این سایت عضو شوید که در قسمت پایین سمت چپ وبلاگ قرار دارد و هر وقت پست جدیدی در وبلاگ گذاشته میشود یک ایمیل به شما زده میشود و شما رو اگاه میکند
با تشکر
یا حق

Home
Email
Night Skin